این روزها اگر گذرتان به کوه و کمر بیفتد، با پدیده عجیبی در صنعت معدن کاوی روبرو میشوید. شب و روز تابستان و زمستان در برف و باران صدای ابزار آلات معدن کاوی و حفر و برش کوه به گوش می رسد تا چرخ اقتصاد کشور را با «مستشارالدوله» و «سنگآهن» بچرخانند. ظاهر کار؟ جستجوی شبانهروزی برای کشف سنگ های معدنی.
مجله اینترنتی باستان شناس : به نظر میرسد این روزها مجوزهای معدنکاوی، کارکردی شبیه به «شنل غیبشدن» هری پاتر پیدا کردهاند. تابلوی معدن را جلو میکوبند تا پشتش، کلنگ به ریشه تاریخ و تمدن بزنند. نکته جالب ماجرا قرار گرفتن مکان این معادن در وسط یا نزدیکی محوطه های باستانی ثبت نشده است که البته چرا ثبت و بررسی نشده اند خود جای سوال دارد.
خودمانیم، اینجا کسی غریبه نیست؛ میگویند هدف از احداث فلان معدن سنگ و ماسه در قلب کوهستانهای بکر و باستانی (که اتفاقاً بغل گوش خرابههای یک قلعه سه هزار ساله است)، فقط و فقط شکوفایی اقتصادی و کشف کانیهای ارزشمند است. بله، ما هم چشمبسته باور کردیم!
اصلاً چه کسی گفته بیل مکانیکی و لودر نمیتوانند ابزارهای ظریف باستانشناسی باشند؟ وقتی مدیر پروژه معدن، به جای نقشه توپوگرافی و زمینشناسی، یک نسخه خطی گنجیابی روی پوست آهو در جیب دارد و مهندسان به جای دستگاه زلزلهنگار، فلزیابهای پیشرفته تصویری به کمر بستهاند، یعنی علم معدنکاوی در حال ورود به افقهای جدیدی است!
روند استخراج این معادنِ «ویژه» هم در نوع خود یک کلاس درس دانشگاهی است. کارگران با احتیاط کامل و با پنس و برس مویی (و گاهی هم دینامیت!) کوه را میشکافند. ناگهان از اعماق زمین صدای هیجانزدهای میآید: «مهندس! یک رگه مس خالص پیدا کردیم که رسوب کرده و دقیقاً شبیه یک جام طلای هخامنشی با نقش شیر بالدار شده است!»
مهندس هم با چهرهای کاملاً جدی و علمی عینک جوشکاریاش را بالا میزند و میگوید: «عجب پدیده نادر زمینشناسیای! سریعاً این نمونه بکر کانی را بپیچید لای پتو و بگذارید در صندوق عقب شاسیبلند تا برای تحقیقات بیشتر به آزمایشگاههای تخصصی (بخوانید دلالان عتیقه در آنسوی مرزها) بفرستیم. مبادا اکسیژن هوا به این دستاورد علمی آسیب بزند!»

داستان خیلی از این معادن در نقاط باستانی و ثبتنشده همین است(موارد بیشماری که معدن کاوی پوششی برای غارت میراث نیاکانمان شده است)؛ پروژههایی عظیم برای استخراج «مرمریت و انواع مختلف کانی ها و سنگ ها»، که خروجیشان به جای مصالح ساختمانی، کوزههای پر از سکه، ریتونهای طلا و مجسمههای باستانی است.
در نهایت هم پس از چند ماه یا چند سال، وقتی که معدن کاملاً از نظر «آثار باستانی» تخلیه شد و دیگر حتی یک سکه قدیمی هم باقی نماند، پروژه به دلیل «عدم توجیه اقتصادی» تعطیل میشود. خدا قوت به این پژوهشگران گمنام عرصه معدن که با یک تیر دو نشان میزنند؛ هم کوهها را صاف میکنند، هم تاریخ ایران زمین را تا سودش در جیب خود و اربابانشان برود.
فاجعهای به نام حراج اصالت؛ چرا تیشه بر ریشه خود میزنیم؟
پاسخ به این دردی که در سینه تاریخ این سرزمین میسوزد، ترکیبی تلخ از «سراب شبهثروت»، «گسست عمیق هویتی» و «طمعِ کورکننده» است. وقتی از غارت میراث فرهنگی به دست کسانی که خود وارثان آن هستند سخن میگوییم، در واقع از مرثیهای حرف میزنیم که در آن، یک انسان خنجر را در قلب هویت خودش فرو میبرد. اما چرا؟ چرا یک انسان به جای آنکه با عرق جبین و شرافتِ کارآفرینی، خشتی بر خشتهای این سرزمین بگذارد، شبانه همچون سارقی بیرحم به جان گورها و تپههای باستانی میافتد؟
۱. وسوسه شوم «ره صد ساله را یک شبه رفتن»
کارآفرینی، خونِ دل خوردن میخواهد؛ صبر، تخصص، شکست خوردن، دوباره برخاستن و ذرهذره ساختن. اما طمع، گوش انسان را بر منطق میبندد و چشمانش را به روی سرابِ «گنج» باز میکند. در روانشناسیِ این زیادهخواهی ویرانگر، فرد به دنبال کیمیایی است که بدون هیچ زحمتی، او را به قلههای ثروت پرتاب کند. او نمیخواهد درخت بکارد و سالها منتظر میوهاش بماند؛ او میخواهد درختی که هزاران سال پیش کاشته شده و امروز به فسیلی ارزشمند تبدیل شده را از ریشه درآورد، خرد کند و به بهای ناچیزی در بازارهای سیاه بفروشد تا عطش سیریناپذیر حساب بانکیاش را فروبنشاند.
۲. گسست هویتی؛ وقتی تاریخ، فقط «چند گرم طلا» دیده میشود
بزرگترین فاجعه زمانی رخ میدهد که پیوند روحی و عاطفی یک فرد با گذشتهاش قطع شود. کسی که ریتون هخامنشی، جام ساسانی یا سفالینههای سیلک را غارت میکند، در درون خود دچار یک فقر مطلقِ فرهنگی است. او در آن اثر باستانی، شکوه یک تمدن، رد پای اجداد، هنر بیبدیل و شناسنامه یک ملت را نمیبیند؛ چشمان طمعکار او تنها «وزن خالص طلا» یا «قیمت دلاری» آن را محاسبه میکند. وقتی انسان از درون تهی شد و هویتش را گم کرد، فروش حافظه تاریخی کشورش برایش از فروش یک تکه سنگ بیارزش هم آسانتر میشود.
۳. سقوط اخلاقی و ابتذال آرزوها
فردی که در پوشش معدنکاو یا با بیل و کلنگ شبانه به جان تاریخ میافتد، در واقع دچار انحطاط ارزشها شده است. در نگاه او، افتخارِ ساختن یک کسبوکار مشروع و نانِ حلال بردن بر سر سفره، جای خود را به هیجان بیمارگونه قاچاق و دلالی داده است. او برای رسیدن به رفاه شخصیِ زودگذر، حاضر است سهم تمام نسلهای آینده از دیدن و بالیدن به تاریخشان را بدزدد. این نهایت خودخواهی است؛ جایی که فرد میگوید: «بگذار تاریخِ پس از من نابود شود، به شرط آنکه امروزِ من در کاخهای شیشهای بگذرد!»
کلام آخر…
غارتگران میراث فرهنگی فرقی نمی کند چه کسی و در چه جایگاهی باشد ، آنها تنها دزدان اشیای عتیقه نیستند؛بلکه قاتلان حافظه یک ملتاند. کسی که به جای روشن کردن چراغی در تاریکی اقتصاد با کارآفرینی و تلاش، به دزدی از میراث اجدادش روی میآورد، در واقع در حال حراج کردن روحِ خودش است. این دردی است که نه فقط اقتصاد، بلکه شرافت یک تمدن را نشانه گرفته است؛ دردی که نشان میدهد گاهی فقر فرهنگی، بسیار ویرانگرتر از هر فقر دیگری است.
نظرات کاربران